پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و غريزه جنسى - فیاض ابراهیم

حكمت و غريزه جنسى
فیاض ابراهیم

١. غريزه جنسى، غريزه هويتى انسان است؛ چرا كه هر انسانى يا زن است يا مرد (به گونه‌اى عادى) پس هر فردى، با همين هويت جنسى است كه در جامعه حضور مى‌يابد و نقش‌هاى خود را بازى مى‌كند، به گونه‌اى كه اگر در اين هويت، خللى ايجاد شود، انسان به لحاظ روانى اختلال پيدا مى‌كند؛ مثل آنچه در تاريخ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها رخ داده و افراط و تفريط در آن نيز فجايع اجتماعى و فردى را خلق كرده است.
٢. غريزه جنسى، غريزه زندگى است؛ يعنى هرچه غريزه جنسى قوى‌تر باشد، زندگى نيز بهتر و بيشتر خواهد بود. به عبارت ديگر، جوامعى كه غريزه جنسى را قوى مى‌كنند، زندگى بيشترى را براى خود رقم مى‌زنند و برعكس، جوامعى كه غريزه جنسى را ضعيف مى‌كنند، به دنبال محدوديت زندگى هستند.
غريزه جنسى، كه از دو جنس تشكيل شده، سبب ارتباطات انسانى مى‌شود، و زمانى كه اين دو جنس - كه دو جنس جامعه است - به هم نزديك مى‌شوند، معانى بسيارى را توليد مى‌كنند، به گونه‌اى كه جوامع سرتاسر معنا مى‌شوند و معنا، زندگى را به وجود آورده، آن را جهت مى‌دهد، كه گاهى ما از آن به عنوان عشق و صميمت نام مى‌بريم.
٣. اگر بخواهيم كمى مفهومى‌تر و اصطلاحى‌تر سخن بگوييم، مهم‌ترين قسمت زندگى، نزديك بودن افراد به يك‌ديگر است، كه براساس ميان ذهنيت به وجود مى‌آيد؛ يعنى اگر افراد منِ آنها، به ما تبديل شود، زندگى جريان مى‌يابد و به عبارتى، اگر هر شخصى بتواند خودش را جاى ديگرى بگذارد و حالت‌هاى ديگرى را درك كند، از نفى ديگرى بسيار كاسته خواهد شد و تفاهم به وجود خواهد آمد كه گامى از اين فرآيند به هم دلى تعبير شده است، كه سبب مى‌شود تا تفاهم اجتماعى اوج گيرد و جامعه معنادار شده و زندگى رواج يابد.
٤. بنيانى‌ترين دوگانگى هر جامعه‌اى، دوگانگى جنسى است؛ يعنى مرد و زن، كه اگر دوگانگى آنها به هم نزديك شوند، بنيانى‌ترين دوگانگى اجتماعى به هم‌دلى تبديل مى‌شود و بين آن دو محبت و عشق به وجود مى‌آيد، كه از طريق ارتباطات انسانىِ ديگر، مثل فرزندان و همسايه‌ها به كل جامعه سرايت مى‌كند و تمامى نهادهاى اجتماعىِ ديگر را نيز متأثر مى‌كند و برعكس، اگر روابط اين دو جنس با ناهم‌گرايى و عدم سازش روبرو شود، سبب مى‌شود كه كل جامعه دچار بحران، عدم سازگارى و افسردگى يا پرخاش شود.
٥. همه اينها به سازوكار رابطه فرهنگ و غريزه برمى‌گردد. اگر فرهنگ، غريزه را تحريك كند و نگذارد آئين غريزه سرد شود، زندگى جريان مى‌يابد و اين زمانى است كه حوزه‌هاى فرهنگى وارد ميدان شده و فرهنگ جنسى را غلظت بخشند، مثل دين، ادبيات، هنر، فلسفه، علم و فرهنگ عامه؛ يعنى همه اين حوزه‌هاى فرهنگى بايستى در يك نظام منسجم وارد ميدان شده و آن را تحريك كنند. بنابراين اگر ناسازگارى اى بين اين حوزه‌ها وجود داشته باشد، جامعه دچار اختلال رفتار و اختلال اخلاقى خواهد شد، كه مهم‌ترين اين عناصر اين است؛ چرا كه فرهنگ با اين به وجود مى‌آيد و با آن قوام مى‌يابد و لذا دين، بايستى بر حيات و زندگى تأكيد كند، نه اين‌كه ضدحيات و ضدزندگى باشد.
٦. دين، نظام معنايى مى‌آفريند؛ نظام معنايى كه سبب ايجاد معانى مشترك در يك جامعه مى‌شود و سبب مى‌شود كه دل‌ها به هم نزديك شود و افراد از خودِ فردى خارج شده، به خود اجتماعى بپيوندد و فرآيند ميان ذهنيت دين، سبب وحدت اجتماعى و انسجام انسانى مى‌شود. بنابراين، اين به عنوان يك فراساختار عمل كرده، ساختارهاى متضاد را به هم نزديك و تفاهم اجتماعى را رقم مى‌زند؛ پس اگر دين باشد، معنويت نيز خواهد بود و معنويت، دو جنسى را به هم نزديك مى‌كند و سبب تحريك جنسى مى‌شود؛ چرا كه معانى مشترك سبب نزديك شدن دو جنس مخالف به هم‌ديگر شده و اين نزديكى سبب تحريك جنسى مى‌شود؛ پس ايمان سبب غلظت جنسى مى‌شود: »كلّما زاد فى الايمان زاد فى حب النساء«.
٧. زمانى كه دين از پهناى جامعه كنار رود و جاى آن را غيردين، مثل فلسفه بگيرد، معانى تبديل به مفهوم مى‌شود و وصل‌ها تبديل به فصل مى‌شود؛ چرا كه معانى جمع را ميسر مى‌سازد و مفهوم جدايى‌ها را به وجود مى‌آورد؛ پس فلسفه، جدايى انسان‌ها را رقم مى‌زند و زن و مرد نيز فصل پيدا مى‌كنند، چون مفاهيم مردانه و زمانه متفاوت هستند، به همين دليل عشق و فلسفه با هم تنافر دارند و عقل فلسفى با احساس، ميانه‌اى ندارد؛ پس فلسفه و زن ضد هم قرار مى‌گيرند و فلسفه مردانه مى‌شود؛ پس فلسفه، بعد از عدم ابتلاء به ازدواج واقع مى‌شود (اگر توانستى ازدواج كن، اگر نتوانستى برو فلسفه بخوان: افلاطون).
٨. شروع فلسفه با اين جدايى‌ها شروع شده و سقراط با اين رويه به اعدام نزديك شد؛ چرا كه جوانان شهر را به انحراف كشاند، و علت آن نيز واضح بود؛ زيرا فلسفه با جدل مبتنى بر مفهوم شروع شده بود و زبان و هدايتِ زبانى، محور رسيدن به حقيقت شده بود؛ يعنى از برهان خلف نه برهان مستقيم و يافته از شهود و قلب. زبان، برهان خلف از حقيقت است، برعكس شهود؛ پس اولين قدم، فصلِ جنسى است، كه بين دو جنس و توسط فلسفه بوجود آمد، و عدم تفاهم جنسى، نقطه شروع فلسفه است؛ پس بهترين راه تفاهم، هم‌جنس‌گرايى است؛ يعنى هم‌جنس‌ها هم‌ديگر را درك مى‌كنند. به همين دليل آكادمى فلسفى افلاطون و ارسطو بر هم‌جنس‌گرايى بنا شد (تاريخ تمدن يونان بر اين نكته بسيار تكيه كرده‌اند) و بنيان‌گذار آن سقراط بود.
٩. كمال فلسفى، در هم‌جنس‌گرايى ترسيم شده است (جمهور افلاطون)؛ چرا كه زن در اين كمال راهى ندارد و مرد از دامن مرد به معراج مى‌رود. از طرف ديگر، عرفان نيز براساس احساس بنا شده است؛ احساسى كه در زن تجلى مى‌يابد و مرد در آن مغفول مى‌ماند و اين مسأله تا آنجا پيش مى‌رود كه خداى عارفانه، خدايى زنانه ترسيم مى‌شود. (مثل خداى حافظ) اين‌جاست كه زنانگى نيز بر مرد غلبه پيدا مى‌كند و مردان داراى نقش‌هاى زنانه مى‌شوند و هويت مردانه آنها، كه همان عقلانيت است گم شده و جامعه دچار هيجان‌زدگى غيرعقلانى مى‌شود، كه در آن صورت جامعه دچار عدم اعتدال شده و افراط و تفريط آن را فرا مى‌گيرد و بحران‌هاى اجتماعى سيارى را رقم مى‌زند.
١٠. عدمِ عقلانيت اجتماعى، بر روابط بين دو جنس نيز تأثير مى‌گذارد. بنابراين، اگر رابطه زن و مرد براساس عقلانيت باشد، داراى بقا و دوام خواهد بود و اگر داراى عقلانيت نباشد زودگذر و هوسى خواهد بود كه در آن صورت يك نوع هرج و مرج جنسى حاكم مى‌شود و هرگونه رابطه جنسى نيز رواج مى‌يابد (مثل شاهدبازى و بچه‌بازى در تاريخ عرفان‌هاى شرقى، به گونه‌اى كه فاحشه پسر دارند، مثل چين و كره) و هنجارشكنىِ جنسى يك امر رايج مى‌شود و اين در ادبيات‌هاى عرفانى بسيار يافت مى‌شود، كه شكل هزليات به خود مى‌گيرد و گاهى به شكل ادبيات عرفانى نيز مطرح مى‌شود؛ يعنى يك نوع نشانه‌شناسى عرفانى محسوب مى‌شود.
١١. حكمتى كه براساس شهود و معنى بنا مى‌شود، ولى در آن متوقف مى‌شود و بر زبان جارى مى‌شود، هم حقيقت در خود دارد، هم واقعيت، هم عقلانيت، هم احساس و هم مرد و زن؛ يعنى حكمتى كه براساس ميان ذهنيت و تفاهم بنا مى‌شود؛ پس هم بر عقلانيت مردى تكيه مى‌كند و هم براحساس زن و لذا هم بر تحريك و تقويت غريزه جنسى تكيه مى‌كند (مثل تشويق به خوردن غذاى تقويت كننده جنسى) و هم بر عقلانيت در غريزه جنسى و عدم شكستن هنجارهاى جنسى تكيه مى‌كند و خانواده را محور ارضاى غريزه جنسى، به جاى هم‌جنس‌گرايى مردانه يا زنانه قرار مى‌دهد.
١٢. سازوكار مذكور با انسان‌محورى و سپس متن‌محورى انجام مى‌پذيرد و لذا با انسان‌محورى، شهودمحورى تأمين مى‌شود و با متن‌محورى، عقلانيت‌محورى تأمين مى‌شود و آن‌هايى كه فقط انسان‌محورى را در خود دارند، به عرفان‌گرايى و لوازم آن مى‌افتند و آنهايى كه فقط متن‌محور هستند و فقط بر عقلانيت تأكيد مى‌كنند و فقه را مركز خود قرار مى‌دهند، بر جدايى زن و مرد به گونه‌اى عميق تأكيد مى‌ورزند (مثل وهابيت و اهل سنت فقهى غيرعرفانى) و حكمت، با شهود متن محور مى‌تواند، هم بر رشد غريزى جنسى با ايمان و جسم تأكيد كند و هم بر عقلانيت و لوازم آن (مرد از دامن زن به معراج مى‌رود. امام خمينى»ره«)